خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري ، شوق پرواز مجازي ، بال هاي استعاري
لحظه هاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن ، خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين ، سقف هاي سرد و سنگين ، آسمان هاي اجاري
رونوشت روزها را روي هم سنجاق كردم : شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها ، خاك خواهد بست روزي ف باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من ، صفحه باز حوادث ، در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

از تو چه پنهان ، دوست دارم از دوست داشتنيهام بنويسم ، از اونچه سراپام نگه ميداره ، اونچه هر روز صبح به عشقش از خواب بيدار ميشم ، اونچه هر شب با يادش ميخوابم و اگه خستگي هام بذارند شب خوابش را ببينم . اما هرچه مي گردم نمي يابم . گفتم شايد اونقدر دوره كه نمي بينمش ولي از كدوم جهت بايد برم تا بيابمش ؟ اصلا اون چيه كه دوستش دارم ؟
صبح كه از خواب بيدار ميشم اونقدر خسته م كه انگار نخوابيده م . تو هم اينطور شده اي ؟ تا به حال خواب ديدي كه از چيزي مي گريزي و هرچه بيشتر تلاش ميكني كمتر به نتيجه ميرسي و وقتي صبح از خواب بيدار ميشوي گويا واقعا دويده اي ؟ تمام بدنت خسته و كوفته است و توان ايستادن نداري !!!!!!!!!!!
پيش ترها راه ميرفتم . سرتاسر روز را . از كجا تا كجا . اونقدر راه ميرفتم كه ديگه .............
راستش رو بخواي يادم نمي آيد بعد از اون همه راه رفتن به كجا ميرسيدم . اما فكر كنم ميرسيدم و اونروزها بارون هم بيشتر مي باريد . زياد و تند . اونقدر زياد كه سرتاپا خيس ميشدم . وقتي زير بارون راه بري و دونه هاي درشتي كه هنوز به زمين نرسيده اند به صورتت بخوره ، اونوقت معلوم نمي شه صورتت از قبل خيس بوده و عابرهايي كه با چتر بازشون تند تند راه ميرن تا خيس نشن متوجه اشكهات نمي شن . ديگه بارون هم نمي آد . ديگه راه رفتن هم لذت گذشته رو نداره . زود خسته ميشي . يا بايد پاركي براي نشستن گير بياري يا به ماشينهاي اهني كه كه از كنارت ويراژ ميدند مقصدت رو بگي . اون روزها دلم براي بقيه بيشتر از اين روزها تنگ مي شد . بعد از اون همه راه رفتن يكهو احساس ميكردم چهار پنج ساعت چقدر زياده ! از وقتي دوستم را نديده م . راستي تو دلت براي من تنگ نشده ؟ آخرين باري كه به يادم بودي كي بود ؟ اصلا يادت مياد كسي به اسم شيدا رو ؟ من گاهي به ياد تو مي افتم . ميدوني دلم چي ميخواد ؟ دلم لك زده براي نفس نفس زدن زير بارون وقتي تند تند راه ميري تا كسي اشكاتو نبينه . وقتي ياد امامزاده صالح ميافتم با اون حياط كوچيك . بشيني و يه دل سير گريه كني .
بيا صادق باشيم . حداقل به هم راستشو بگيم . آخرين باري كه از خودت سراغ گرفتي كي بود ؟ آخرين باري كه عقده هاتو فرياد زدي بدون اينكه به آدمهاي دور و برت نيگا كني كي بود ؟
دلم ميخواد فرياد بزنم شايد اينكار رو كردم . يكي از همين روزها !!!!!!!!!
حتما

 


هرگاه از روزگار سيلي خوردي غرورت را حفظ كن  ....عزيزي ميگفت راز عشقاي واقعي در به هم نرسيدنه !!! خوب درسته اما تكليف دو عاشق بعد از جدايي چيه ؟ ميتونن با شرايط جديد كنار بيان ؟‌ تا آخر عمر تو اين درد بسوزن يا سرشونو بكنن تو برف و به روي خودشون نيارن كه چي بهشون گذشته ؟ من دارم اين سربالايي رو ميرم بالا و همه هدفم اينه كه برعكس خيليها كه شعار ميدن لحظاتي رو كه با تمام وجودم حس ميكنم و كردم رو ثبت كنم شايد يه روز به درد امثال من بخوره !!!

من اومدم با منطق ثابت كنم كه ميشه يه زماني عقل و دل با هم همزبون بشن . به اميد روزي كه اين سربالايي نفس گير تموم شه و برسيم به قله . پس تا اون روز يا علي

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
saeed

سلام یه سری هم به ما بزنید مرسی بای